![]() |
![]() |
|
|
صدای یک بوسه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:17 توسط افشین |
|
|
پرنده رنگارنگ کوچولو در گوشه ای آرام گرفته بود و به باغی که در مقابلش بود خیره شده بود لا به لای درختان بلند و سر سبز باغ پرنده های زیادی آشیانه داشتن ناگهان سیاهی جای تصویر باغ را گرفت کلاغی در مقابل پرنده کوچولو نشست بالهایش را که بست به سختی از اطراف بدنش باغ دیده می شد کلاغ به پشت سرش اشاره کرد و گفت : چرا به درون باغ نمی روی تا زیبایی های آنرا از نزدیک ببینی؟ پرنده کوچولو با بغضی که تو گلوش بود گفت: آخه... کلاغ حرفش را برید و گفت: آخه نداره من رو ببین با این که سیاهم ولی بین درختان سبز و گلهایی که همرنگ تو هستن زندگی می کنم اما تو چی... با اینکه زیبا و رنگارنگی از زیبایی ها محروم هستی پرنده کوچولو چیزی گفت اما بغض تو گلوش نذاشت حرفهاش شنیده بشه کلاغ به سمت باغ پر زد و رفت پرنده کوچولو هم به دنبالش پر کشید و پرواز کرد که محکم به میله های قفس خورد دوباره فراموش کرده بود که توی قفس اسیره... پرنده کوچولو ی گوشه قفس نشست، حرفهای کلاغ هنوز تو گوشش بود آروم چشمهاش رو بست و دیگه باز نکرد تا شاید ی روزی تو ی باغ سبز دوباره بدنیا بیاد حتی اگه این بار بالهاش رنگارنگ نباشه...
می دانم زندانی هستی ، می دانم محکوم به شکستی ، محکوم به تنهایی ، می دانم بی گناه مجازات شده ای. ولی مطمئنم دیوارهای زندان هر چقدر هم بلند باشد راهی برای فرار تو هست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 0:17 توسط افشین |
|
|
کنار پنجره امشب نشسته ام بی تو و بغض سر به جنون را شکسته ام بی تو قسم به ناز نگاهت خدا گواه من است که دل به ناز نگاهی نبسته ام بی تو به یاد من گذری کن ز کوچه ی دل من ببینمت و ببینی که خسته ام بی تو بیا تمام وجودم تمام هستی من کنار پنجره امشب نشسته ام بی تو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:43 توسط افشین |
|
|
هرگز نفهمیدم چرا ترکم کردی
و هرگز با من وداع نکردی اما اکنون که تو را می بینم از درون خرد شده ام اما غرورم را حفظ می کنم اکنون می فهمم که بهتر است بعضی حرفها نگفته بماند از حقیقت می هراسم اما چه می توان کرد وقتی همچنان تو را دوست دارم اگر می توانستیم یکبار دیگر آغاز کنیم می دان اگر تلاش کنیم عشقی استوارتر خواهیم داشت مطمئن هستم و هرگز اجازه نخواهیم داد از بین برود مدت زیادی است که حرفهایی گفتنی در درون نگاه داشته ام اما با گذشته رو به رو شدم اکنون می فهمم اجازه نمی دهم بر سر راهمان قرار بگیرد هرگز نمی دانستم عشقی اینچنین استوار پژمرده می شود اما چه می توان کرد اگر هنوز تو را دوست دارم و تو نیز مرا دوست داری چگونه می توانیم دوری گزینیم از چیزی که زمانی بسیار پا بر جا بود آیا جرات این را داریم که بگوییم اشتباه کردم؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:11 توسط افشین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حکایت جالبی است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند!
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 خرداد 1386 |
| پیوندها |
|
به نام او که تنهاست (فرشید) دختری تنها مریم های پر پر عاشق |
|
RSS
|